لطایف و حکایات tag:http://alibagheri1.mihanblog.com 2018-07-18T15:47:09+01:00 mihanblog.com وصیت بی مورد پدر و جواب منطقی پسر 2016-01-04T20:42:36+01:00 2016-01-04T20:42:36+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/24 علی باقری وصیت بی مورد پدرپیر مردی به فرزند خود وصیت می کرد پسرم وقتی من مُردم پس از مرگم به جای اینکه به مردم شام و نهار بدهی پولش را یکجا به یک موسسه ی خیریه تقدیم کن . پسر گفت:  پدر جان تو که مُردی من باید به ده 15 نفر خبر کنم تا جنازه ی تو را از خانه ببرند چند نفری هم در مراسم کفن و دفن به آنها اضافه می شوند . افرادی هم برای تسلیت و به محض شنیدن خبر مرگ تو از دور نزدیک به پیش من می آیند . تا من از قبرستان به خانه برگردم ده ها نفر به آنها اضافه می شوند و تا به خانه برگردم تعداد ما کمتر از صد نفر ن وصیت بی مورد پدر
پیر مردی به فرزند خود وصیت می کرد پسرم وقتی من مُردم پس از مرگم به جای اینکه به مردم شام و نهار بدهی پولش را یکجا به یک موسسه ی خیریه تقدیم کن . پسر گفت:  پدر جان تو که مُردی من باید به ده 15 نفر خبر کنم تا جنازه ی تو را از خانه ببرند چند نفری هم در مراسم کفن و دفن به آنها اضافه می شوند . افرادی هم برای تسلیت و به محض شنیدن خبر مرگ تو از دور نزدیک به پیش من می آیند . تا من از قبرستان به خانه برگردم ده ها نفر به آنها اضافه می شوند و تا به خانه برگردم تعداد ما کمتر از صد نفر نخواهد شد .آنها خسته اند و گرسنه ، ظهر هم شده وقت وقت نهار . حداقل چایی و نهاری لازم است که از آنها  پذیرایی شود   امکان عملی کردن این وصیت وجود ندارد . هر چیزی اصول و قانونی دارد . پدر گفت آری چنین است که می فرمایی. من در اشتباه بودم مردم اگر اقتضا نمی کرد چنین رسمی را بنیان نمی نهادند .

]]>
سنگی در وسط باغ و دور اندیشی خریدار 2016-01-04T20:40:34+01:00 2016-01-04T20:40:34+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/23 علی باقری سنگی در وسط باغ و دور اندیشی خریدارباغی بزرگ در آستانه ی فروش بود  . گفتگوی معامله صورت گرفته بود . سند و پول هنوز بین طرفین رد و بدل نگردیده بود .خریدار یک پیر مرد با تجربه و جهاندیده و آزموده بود . قبل از اینکه پول و سند رد بدل شود و صیقه ی معامله خوانده شود خریدار گفت : اجازه دهید یک بار دیگر از باغ دیدن کنم . در هین بازدید از باغ سنگی بزرگی نظرش را به خود جلب کرد که قبلا به آن توجه نکرده بود . پرسید این سنگ بزرگ در وسط باغ از کجا آمده است . صاحب باغ (فروشنده) گفت پدرم از پدر بزرگش شنی
باغی بزرگ در آستانه ی فروش بود  . گفتگوی معامله صورت گرفته بود . سند و پول هنوز بین طرفین رد و بدل نگردیده بود .خریدار یک پیر مرد با تجربه و جهاندیده و آزموده بود . قبل از اینکه پول و سند رد بدل شود و صیقه ی معامله خوانده شود خریدار گفت : اجازه دهید یک بار دیگر از باغ دیدن کنم . در هین بازدید از باغ سنگی بزرگی نظرش را به خود جلب کرد که قبلا به آن توجه نکرده بود . پرسید این سنگ بزرگ در وسط باغ از کجا آمده است . صاحب باغ (فروشنده) گفت پدرم از پدر بزرگش شنیده بود: یک زمانی سیلی از اینجا آمده و این سنگ را با خود آورده و در همین جا افکنده. پیر مرد گفت من از خرید این باغ منصرف شدم . فروشنده گفت چرا ؟ خریدار گفت اگر سیلی از یک جایی زمانی آمده باشد امکان وقوع سیل نظیر آن در همان مکان حتی پس گذشت سالیان دراز وجود دارد .

]]>
بهترین راه تشخیص فصل زمستان 2015-11-06T07:18:14+01:00 2015-11-06T07:18:14+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/22 علی باقری روزی از یک پیرزنی پرسیدند : حاجی خانم چگونه می فهمی  که داری در کدام فصلی از سال زندگی می کنی ؟ پیرزنه جواب داد : دیگه برایم حواسی نمانده  من فصل های سال را نمی شناسم بجز فصل زمستان را . پرسیدند از کجا می فهمی زمستان شده . پیرزن جواب داد : هر وقت شهرداری شروع کرد به جدول کشی  ، بتن ریزی و آسفالت کشی خیابان ها می فهمم که زمستان شروع شده

]]>
برگردید زدم کشتمش 2015-06-22T09:11:50+01:00 2015-06-22T09:11:50+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/21 علی باقری مرد جوان غفلتاً مرده بود مردم مشغول خاکسپاری وی بودند از آنجا که مرگ جوان دردی جانسوز است اقوام و فامیل و نزدیکان بر عزیز از دست رفته گریه و زاری می کردند و خاک بر سر می ریختند یه دفعه مرده ی جوان زنده شد و با کفن بلند شد داخل قبر نشست حاضرین که این صحنه را دیدند پا به فرار گذاشتند بجز یک گورکن که بیلی در دست داشت . مردمی که در حال فرار بودند یک دفعه متوجه شدند گور کن از پشت سر آنها فریاد می زنه ترسو ها فرار نکنید با بیل زدم کشتمش برگردید ، برگردید .

]]>
هر کس شراب نخورد خر است !!! 2015-06-01T05:46:44+01:00 2015-06-01T05:46:44+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/19 علی باقری شراب خوردن در روستا رواج یافته بود . معلم روستا تصمیم گرفت از راه استدلال منطقی بچه ها را متوجه کند که شراب به بدن آسیب می زند، از این رو حرام می باشد . برای اثبات این مسئله کرم خاکی را در یک لیوان قرار داد و روی آن شراب ریخت . کرم خاکی بلافاصله مُرد . معلم از بچه ها پرسید : بچه ها از این آزمایش چه نتیجه ای گرفتیم بچه ها دسته جمعی جواب دادند : آقا باید شراب بخوریم تا اگر کرمی در شکم داشتیم کشته شود . معلم تصمیم گرفت دلیل دیگری بیاورد . دستور داد خری را از روستا آوردند و معلم یک شراب خوردن در روستا رواج یافته بود . معلم روستا تصمیم گرفت از راه استدلال منطقی بچه ها را متوجه کند که شراب به بدن آسیب می زند، از این رو حرام می باشد . برای اثبات این مسئله کرم خاکی را در یک لیوان قرار داد و روی آن شراب ریخت . کرم خاکی بلافاصله مُرد . معلم از بچه ها پرسید : بچه ها از این آزمایش چه نتیجه ای گرفتیم
بچه ها دسته جمعی جواب دادند : آقا باید شراب بخوریم تا اگر کرمی در شکم داشتیم کشته شود . معلم تصمیم گرفت دلیل دیگری بیاورد . دستور داد خری را از روستا آوردند و معلم یک ظرف شراب جلو خر گذاشت ولی خر از خوردن شراب امتناع کرد . معلم از بچه ها پرسید : از این آزمایش چه نتیجه میگریم ؟ بچه ها دسته جمعی جواب دادند : آقا نتیجه می گیریم هر کس شراب نخورد خر است .




]]>
بزغاله و بچه گرگ 2015-04-18T05:01:58+01:00 2015-04-18T05:01:58+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/18 علی باقری آورده اند که در زمان های قدیم پادشاهی بود که وزیری بسیار دانا و کاردانی داشت . روزی پادشاه را بر علیه او تحریک نمودند . وزیر چون خود را در خطر یافت متواری شد و در یکی از خانه های شهر پنهان گردید . به برکت کاردانی و لیاقت وزیر مملکت در کمال آرامش اداره می شد . ولی پادشاه قدر این نعمت را ندانسته بود . در غیاب وزیر جای خالی وی رفته رفته  احساس شد . پادشاه در اداره ی مملکت روز به روز  با مشکل مواجه شد . دستور داد وزیر را پیدا کرده و به جایگاه اصلی اش برگردانند . ولی پیدا کردن Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

آورده اند که در زمان های قدیم پادشاهی بود که وزیری بسیار دانا و کاردانی داشت . روزی پادشاه را بر علیه او تحریک نمودند . وزیر چون خود را در خطر یافت متواری شد و در یکی از خانه های شهر پنهان گردید . به برکت کاردانی و لیاقت وزیر مملکت در کمال آرامش اداره می شد . ولی پادشاه قدر این نعمت را ندانسته بود . در غیاب وزیر جای خالی وی رفته رفته  احساس شد . پادشاه در اداره ی مملکت روز به روز  با مشکل مواجه شد . دستور داد وزیر را پیدا کرده و به جایگاه اصلی اش برگردانند . ولی پیدا کردنش کار ساده ای نبود . بلاخره یکی از درباریان راه حل پیدا کردن وزیر را در این یافت که به هر خانواده بزغاله ای داده شود و تأکید شود که به همان وزنی که داده می شود در همان وزن بزغاله تحویل گرفته خواهد شد . بزغاله ها به خانواده ها تحویل داده شد . بعد از 37 روز بزغاله ها جمع آوری شدند . بعضی از بزغاله ها وزن زیاد کرده بودند و بعضی دیگر وزن کم آورده بودند بجز یک خانوار . این خانه همان جایی بود که وزیر پنهان شده بود . وزیر را یافتند و دوباره به جایگاه قبلی برگردانند  .روزی پادشاه از او پرسید : چه تدبیری اندیشیده بود که بزغاله وزنش ثابت بماند وزیر گفت : سر پادشاه سلامت . من به صاحبخانه گفتم بچه گرگی به خانه بیاورد  و آن را در خانه نگه دارد و از طرفی  هر چه دلش می خواهد به خورد بزغاله بدهد و ازچاق شدنش نترسد . ولی هر از چند گاهی، چند لحظه بچه گرگ را به بزغاله نشان دهد . با این روش بود که توانستم وزن بزغاله را در طول این مدت ثابت نگهدارم .  این بود که بزغاله در طول 37 روز نه چاق شد و نه لاغر .   


]]>
آیا پسر ارباب راضی از پیش ما رفت ؟! 2015-04-07T04:46:46+01:00 2015-04-07T04:46:46+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/17 علی باقری آیا پسر ارباب راضی از پیش ما رفت ؟! ارباب پسرش را برای جمع آوری مواجب به ده پایین فرستاد . زن کدخدای ده پایین به کدخدا گفت: کدخدا می دانی که ارباب چه حقی بر گردن ما دارد مخصوصا که ما دست نشانده ی اربابیم . بهتر است پذیرایی جانانه ای از پسر ارباب به عمل آوریم تا موقع رفتن لااقل راضی از پیش ما رفته باشد . پسر ارباب به خانه ی کدخدا دعوت شد . اتاقی برایش مهیا کردند . کدخدا رفت مواجب را از روستائیان جمع آوری کند . وقتی به خانه برگشت زنش را در اتاق پسر ارباب احساس کرد ولی به روی خودش نیاو Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

آیا پسر ارباب راضی از پیش ما رفت ؟!

ارباب پسرش را برای جمع آوری مواجب به ده پایین فرستاد . زن کدخدای ده پایین به کدخدا گفت: کدخدا می دانی که ارباب چه حقی بر گردن ما دارد مخصوصا که ما دست نشانده ی اربابیم . بهتر است پذیرایی جانانه ای از پسر ارباب به عمل آوریم تا موقع رفتن لااقل راضی از پیش ما رفته باشد . پسر ارباب به خانه ی کدخدا دعوت شد . اتاقی برایش مهیا کردند . کدخدا رفت مواجب را از روستائیان جمع آوری کند . وقتی به خانه برگشت زنش را در اتاق پسر ارباب احساس کرد ولی به روی خودش نیاورد چون فهمید که کاری از دستش ساخته نیست . زن کدخدا شام مفصلی برای مهمان مهیا کرد . نیمه های شب کدخدا از خواب بیدار شد دید زنش کنارش نیست فهمید که باز هم به اتاق پسر ارباب رفته . صبح وقتی که خواست پسر ارباب ، ده را ترک کند زن کدخدا توصیه کرد که کدخدا او را تا نیمه های راه بدرقه کند . از روستا که خارج شدند رودخانه ای در پیش رویشان بود . کدخدا مجبور شد پسر ارباب را بر پشت خود سوار کرده و از رودخانه عبور دهد . به خانه که برگشت زن رو  به کدخدا کرد و گفت : کدخدا نمی دانم پسر ارباب راضی از پیش ما رفت یا نه  ؟ کدخدا رو به زنش کرد و گفت : مواجبش را جمع کرد . شام مفصلی خورد و کار تو را هم  ساخت و به پشت من هم سوار شد . میخواستی باز هم ناراضی رفته باشد ؟!

]]>
ملا و قرعه کشی خر مرده 2015-03-28T06:47:14+01:00 2015-03-28T06:47:14+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/16 علی باقری ملا نصیر الدین خری را به کدخدای ده فروخت . و ضمانت کرد که خر سال ها برای او کار خواهد کرد . بر حسب اتفاق همان شب که خر فروخته شده بود در طویله ی کدخدا تلف شد . کدخدا صبح که به طویله رفته بود خر را مرده یافت . با عجله پیش ملا آمد و گفت : خری که فروخته بودی مرده است . بنابراین از ملا خواست که به ضمانت خود عمل کند . ملا گفت: کدخدا ! اگر خر را به مردم ده بفروشی بهتراز آن است که آن را پس بدهی . کدخدا گفت مگر می شود خر مرده را به مردم فروخت . ملا گفت : خر را به خودم باز گردان تا خودم بفر Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


ملا نصیر الدین خری را به کدخدای ده فروخت . و ضمانت کرد که خر سال ها برای او کار خواهد کرد . بر حسب اتفاق همان شب که خر فروخته شده بود در طویله ی کدخدا تلف شد . کدخدا صبح که به طویله رفته بود خر را مرده یافت . با عجله پیش ملا آمد و گفت : خری که فروخته بودی مرده است . بنابراین از ملا خواست که به ضمانت خود عمل کند . ملا گفت: کدخدا ! اگر خر را به مردم ده بفروشی بهتراز آن است که آن را پس بدهی . کدخدا گفت مگر می شود خر مرده را به مردم فروخت . ملا گفت : خر را به خودم باز گردان تا خودم بفروشم ولی در مورد مرگ آن چیزی به کسی نگو  . ساعتی بعد ملا اعلام کرد خری 10 تومانی به قید قرعه به یک تومان فروخته خواهد شد . این قرعه کشی هیچ گونه محدودیتی ندارد زنان و کودکان هم می توانند ثبت نام کنند و با پرداخت فقط یک تومان صاحب خری شوند . تا ظهر 500 نفر از اهالی ثبت نام کردند قرعه کشی انجام شد . خر به اسم یک نفر در آمد  . ملا او را به طویله برد تا خرش را تحویل دهد ولی متاسفانه خر را مرده یافتند . ملا به شخص برنده گفت : این اتفاقی هست که افتاده بنابراین من مجبورم خسارت تو را پس بدهم  10 تومان به شخص  برنده داد  و او هم راضی شد . و با خوشحالی خانه ی ملا را ترک گفت  و ملا  با 490 تومان پیش کدخدا برگشت . 2 تومان به کدخدا داد و 488 تومان هم نصیب خودش گردید .

]]>
آبدوغ خیار و 1.5 قاشق باقی مانده 2015-01-22T06:52:46+01:00 2015-01-22T06:52:46+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/15 علی باقری پیرمرد چوپان همراه پسرش داشتند آب دوغ می خوردند، ولی غیر از یک قاشق و یک کاسه در بساط شان نبود . بعد از اینکه خورده های نان در کاسه آب دوغ ریخته شد مقرر گردید که به نوبت شروع به خوردن نمایند و هر کدام در نوبت خود 15 قاشق خورده و قاشق را به دیگری واگذار نماید . نوبت اول قرعه به نام پدر درآمد . 13.5 قاشق را پدر نخورده بود که آبدوغ  تمام شد . پسر شروع کرد به گریه کردن که چیزی برای من نماند . پدر برگشت به پسر خود گفت : پسرجان چرا گریه می کنی بگذار پدر بیچاره ات بگرید که هنوز 1.5 قاشقش Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

پیرمرد چوپان همراه پسرش داشتند آب دوغ می خوردند، ولی غیر از یک قاشق و یک کاسه در بساط شان نبود . بعد از اینکه خورده های نان در کاسه آب دوغ ریخته شد مقرر گردید که به نوبت شروع به خوردن نمایند و هر کدام در نوبت خود 15 قاشق خورده و قاشق را به دیگری واگذار نماید . نوبت اول قرعه به نام پدر درآمد . 13.5 قاشق را پدر نخورده بود که آبدوغ  تمام شد . پسر شروع کرد به گریه کردن که چیزی برای من نماند . پدر برگشت به پسر خود گفت : پسرجان چرا گریه می کنی بگذار پدر بیچاره ات بگرید که هنوز 1.5 قاشقش باقی مانده است .  


]]>
معتاد و زن معترض 2015-01-13T22:59:23+01:00 2015-01-13T22:59:23+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/14 علی باقری معتاد و زن معترض مرد معتادی که تازه به تاکسی سوار شده بود کنار یک زن در صندلی عقب تاکسی نشست . تاکسی تازه به راه افتاده بود که مرد معتاد سیگارش را روشن کرد . زن شروع به اعتراض کرد و گفت : آقا باید بدانید که 80٪ ضرر سیگار متوجه کسی هست که سیگار نمی کشد و کنار یک سیگاری نشسته و در حالی که فرد سیگاری فقط 20٪ آسیب می بیند . مرد معتاد سیگارش را به طرف زن گرفت و گفت : پس حاجی خانم زحمت این سیگار را بکشند تا 80٪ فیضش را ما ببریم !

معتاد و زن معترض
مرد معتادی که تازه به تاکسی سوار شده بود کنار یک زن در صندلی عقب تاکسی نشست . تاکسی تازه به راه افتاده بود که مرد معتاد سیگارش را روشن کرد . زن شروع به اعتراض کرد و گفت : آقا باید بدانید که 80٪ ضرر سیگار متوجه کسی هست که سیگار نمی کشد و کنار یک سیگاری نشسته و در حالی که فرد سیگاری فقط 20٪ آسیب می بیند . مرد معتاد سیگارش را به طرف زن گرفت و گفت : پس حاجی خانم زحمت این سیگار را بکشند تا 80٪ فیضش را ما ببریم !

]]>
حکایت نوکر و ارباب 2015-01-09T22:14:25+01:00 2015-01-09T22:14:25+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/13 علی باقری حکایت نوکر و ارباب آورده اند در زمان قدیم اربابی بود که چند مشاور و یک نوکر داشت هر گاه برای انجام کاری تصمیمی گرفته می شد همگی به نوکر نگاه می کردند و از فردا نوکر بیچاره انجام کار محوله را بر عهده می گرفت . روزی عزرائیل در جلسه ی آنها ظاهر شد و گفت که سه نفر خود را آماده کنند که جانشان را بگیرد . همگی به نوکر نگاه کردند . نوکر برگشت گفت هر دفعه که تصمیمی گرفته می شد همه برگشته به من نگاه می کردند و من آن کار را به انجام می رساندم ولی متأسفانه در این مورد دیگر بنده معذورم آورده اند در زمان قدیم اربابی بود که چند مشاور و یک نوکر داشت هر گاه برای انجام کاری تصمیمی گرفته می شد همگی به نوکر نگاه می کردند و از فردا نوکر بیچاره انجام کار محوله را بر عهده می گرفت . روزی عزرائیل در جلسه ی آنها ظاهر شد و گفت که سه نفر خود را آماده کنند که جانشان را بگیرد . همگی به نوکر نگاه کردند . نوکر برگشت گفت هر دفعه که تصمیمی گرفته می شد همه برگشته به من نگاه می کردند و من آن کار را به انجام می رساندم ولی متأسفانه در این مورد دیگر بنده معذورم


]]>
آرزوی یک کک 2014-10-31T10:47:54+01:00 2014-10-31T10:47:54+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/10 علی باقری آرزوی یک ککروزی از یک کک پرسیدند بزرگترین آرزوی تو چیست ؟ گفت بزرگترین آرزوی من این است که موقعی که یک نفر مرا گرفته باشد نابینا نباشه ؟ پرسیدند چرا؟ گفت اگه آدم سالم مرا گرفت احتمال اینکه نگاه کنه من بین دو انگشتش هستم یا نه وجود دارد در نتیجه موقع نگاه کردن می توانم بپرم ولی اگه گیره آدم نابینا افتادم دیگر امکان فرار وجود ندارد چون نیازی به نگاه کردن نیست و از قدیم گفته اند " کور دوتوقون بیراخماز" یعنی آدم کور چیزی را گرفته باشه به راحتی ول نمی کنه . بنابراین دیگه راه فراری وجود ندارد و مرگم ح آرزوی یک کک
روزی از یک کک پرسیدند بزرگترین آرزوی تو چیست ؟ گفت بزرگترین آرزوی من این است که موقعی که یک نفر مرا گرفته باشد نابینا نباشه ؟ پرسیدند چرا؟ گفت اگه آدم سالم مرا گرفت احتمال اینکه نگاه کنه من بین دو انگشتش هستم یا نه وجود دارد در نتیجه موقع نگاه کردن می توانم بپرم ولی اگه گیره آدم نابینا افتادم دیگر امکان فرار وجود ندارد چون نیازی به نگاه کردن نیست و از قدیم گفته اند " کور دوتوقون بیراخماز" یعنی آدم کور چیزی را گرفته باشه به راحتی ول نمی کنه . بنابراین دیگه راه فراری وجود ندارد و مرگم حتمی است.

]]>
وضو های قضا شده 2014-10-24T13:16:08+01:00 2014-10-24T13:16:08+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/9 علی باقری وضو های قضا شده مردی در حالت احتضار بود. فرزندان و کسان خود را فرا خواند و چنین وصیت کرد: ای کسان و به جای آورندگان وصایای من . من از نماز و روزه و عبادات و فرایض هر چه واجب بود بجای آوردم . دیگر نماز و روزه ای از من به قضا نمانده . الا وضو . بنابراین بعد از مرگ من هر چه می توانید برای من وضوی قضا بجای آورید . وضو های قضا شده
مردی در حالت احتضار بود. فرزندان و کسان خود را فرا خواند و چنین وصیت کرد: ای کسان و به جای آورندگان وصایای من . من از نماز و روزه و عبادات و فرایض هر چه واجب بود بجای آوردم . دیگر نماز و روزه ای از من به قضا نمانده . الا وضو . بنابراین بعد از مرگ من هر چه می توانید برای من وضوی قضا بجای آورید .

]]>
وبلاگ های دیگر نویسنده 2014-10-24T07:45:04+01:00 2014-10-24T07:45:04+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/8 علی باقری همین جا روی آدرس ها کلیک کنید  http://alibagheri2.blogfa.com  آموزش کامپیوتر دانش آموزان عزیز می توانند برای استفاده از بازگردانی اشعار و جواب خودآزمایی ها به این وبلاگ های من مراجعه فرمایند http://alibagheri5.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 1 http://alibagheri6.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 2 http://alibagheri4.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 3 انسانی alibagheri7.mihanblog.comادبیات فارسی 3 تجربی www.alibagherie.mihanblog.com شعر و ادبی

همین جا روی آدرس ها کلیک کنید

 http://alibagheri2.blogfa.com  آموزش کامپیوتر

دانش آموزان عزیز می توانند برای استفاده از بازگردانی اشعار و جواب خودآزمایی ها به این وبلاگ های من مراجعه فرمایند

http://alibagheri5.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 1

http://alibagheri6.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 2

http://alibagheri4.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 3 انسانی

alibagheri7.mihanblog.comادبیات فارسی 3 تجربی

www.alibagherie.mihanblog.com شعر و ادبیات


]]>
حکمت خوردن هندوانه و دانه ی هندوانه 2014-10-21T05:56:37+01:00 2014-10-21T05:56:37+01:00 tag:http://alibagheri1.mihanblog.com/post/7 علی باقری خوردن هندوانه خواصی معجزه آسایی دارد . اما شکستن و خوردن دانه های آن چه؟ روزی لقمان با شاگرد خود در راهی می رفتند . به زیر سایه ی درختی رسیدند که در آنجا قبل از آنها هندوانه خورده بودند . شاگرد لقمان گفت: استاد من مصلحت می بینم در همین جا اتراق کنیم چون در اینجا هندوانه خورده شده و فکر نمی کنم در این حوالی درد و مرض و بیماری وجود داشته باشد . لقمان گفت : از کجا معلوم که از دانه های آن نخورده باشند ؟ خوردن هندوانه خواصی معجزه آسایی دارد . اما شکستن و خوردن دانه های آن چه؟
روزی لقمان با شاگرد خود در راهی می رفتند . به زیر سایه ی درختی رسیدند که در آنجا قبل از آنها هندوانه خورده بودند . شاگرد لقمان گفت: استاد من مصلحت می بینم در همین جا اتراق کنیم چون در اینجا هندوانه خورده شده و فکر نمی کنم در این حوالی درد و مرض و بیماری وجود داشته باشد . لقمان گفت : از کجا معلوم که از دانه های آن نخورده باشند ؟

]]>